|
این روزها حال دنیا هم خوب نیست.... حرفی نسیت
و تَوکَّل عَلی الحَیّ الَّذی لایَموتُ و سَبِّح
بِحَمده و کَفی بِه بِذُونُوبِ عِبادِه خَبیرا
(بر خدای زنده ای که هرگز نمی میرد توکّل کن و تسبیح و تنزیه او گو؛ و همینکه او به گناه بندگانش آگاه است، کفایت می کند.) « آیه مبارکه 57 سوره شریفه فرقان » من کیم؟! عبد ز پا افتاده ایی
من کیم؟! عمر خود از کف داده ایی
من کیم؟! درمانده ایی مست غرور
من کیم؟! جا مانده ایی از راه، دور
من کیم؟! عبدی جسور و خیره سر
من کیم؟! بی خانمانی در به در
من کیم؟! کاسه به دستی تشنه لب
من کیم؟! کهنه گدای نیمه شب
من کیم؟! بی گانه ایی دیر آشنا!! من کیم؟! دیوانه ایی عاقل نما
اِنّا غَیرُ مُهمِلینَ لِمُراعاتِکُم وَ لا ناسینَ لِذِکرَکُم
امام زمان (عج) در نامه ای به شیخ مفید فرمودند: ما لحظه ای از حال شما فروگذاری نمی کنیم و همیشه در یاد شما هستیم. بحار الانوار جلد52 روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم « مولای من تا نامی از شما بر سر زبان می افتد همه یک صدا آرزوی آمدنتان را می کنیم. در محفلمان اولین و آخرین ذکرهایمان فرج شماست. برایتان نماز می خوانیم ، ختم قرآن می کنیم، صدقه می دهیم، اشک می ریزیم . و اولین دعایی که به فرزندمان یاد می دهیم دعای سلامتی شماست. راستی چه می شود که با این همه نذر و نیاز هنوز مهدی فاطمه قدم بر چشم ما نگذاشته است؟ مگر ما شیعه و سرباز او نیستیم و در این وانفسای آخرالزمان به انتظار ظهورش ننشسته ایم؟ مگر هر روز صبح با او عهد نمی بندیم و هر جمعه ندبه نمی کنیم که متی ترانا و نراک؟ پس با وجود این همه مدعی و یارو یاور! چرا هنوز باید او را از پشت ابر نظاره کرد؟ او که برای آمدن از همه ی ما مشتاق تر است پس این نیامدن از جانب کیست؟ از او...؟! یا ما که دل و زبانمان به یکسو نمی رود؟ اعمالمان بوی ریا می دهد، چشمانمان که باید لایق دیدار او باشد اسیر تماشای نامحرمان شده است. در باتلاق دنیای رنگارنگ خویش فرو رفته ایم و حتی از همسایگان خود غافلیم و عجل لولیک الفرجمان تنها لغلغه ای است بر سر زبانمان. چنانچه خود به آن دلسوخته فرمودند: ( اگر مردم ما را به اندازه ی نیاز به خوردن جرعه ای آب می خواستند می آمدیم ) آقای من؛ دلم برای غریبیتان می سوزد چرا که اعمال ما شما را چون یوسف به چاه غیبت فرو برده است.»
برای توکه!! .... ٢٨دی به وقت تو . . . کبوترانگیهایت مبارک باد.
نبض کبوترانگیت مستدام « یک بهونه »
--------------------------------------------------------------
صحیفه سجادیه دعای آن حضرت به وقت پناه بردن به خدای عزوجل بار خدایا به بریدنم از غیر و پیوستنم به تو خود را از هر شائبه خالص کردم ، و با تمام وجود به تو رو آوردم، و از آن که نیازمند به عطای توست روی گرداندم، و درخواست خود را از طرف آن که از فضل تو بی نیاز نیست گرداندم، و دانستم که حاجت خواستن محتاج از محتاج دیگر از سبک رئی و گمراهی عقل اوست. خداوندا ! چه بسیار مردم را دیده ام که از غیر تو عزت خواستند و خوار شدند، پس انسان دور اندیش به دیدن امثال ایشان بر راه درست رود و پند گیری او مایه توفیق او شود، و این انتخاب او را به راه صواب رهنمون گردد. پس ای مولا من مرجع خواهش من تویی نه هیچ مسئول دیگر، و بر آورنده نیازم تویی نه هیچ مطلوب الیه دیگر، پیش ازآنکه کسی را بخوانم تو را می خوانم تو را می خوانم و بس، احدی در چشم انداز امید من با تو شریک نیست، و هیچ کس در دعای من با تو همراه نیست، و ندای من او و تو را با هم در بر نمی گیرد . خداوندا از تو می خواهم همچون خواهش کسی که نیازش سخت، و نیرویش سست است، و گناهانش افزایش یافته، همچون خواهش کسی که برای نیاز خود فریاد رسی، و برای ضعفش نیرو دهنده ای، و برای آمرزندهای جز تو نمی یابد، ای صاحب جلال و اکرام، از تو در خواست عملی دارم که هرکه آن را بجای آورد دوستش داری، و یقینی که هر کس در مسیر قضای تو به آن آراسته به حقیقین گردد او را بدین خاطر نفع رسانی . خداوندا بر محمد و آلش درود فرست، و جان مرا در حال ثبات و استوای بگیر، و نیازم را از دنیا قطع کن، و رغبتم را بر رحمتت برانگیز تا شوق لقایت در سر داشته باشم، و مرا صدق توکل بر خودت مرحمت فرما .
آنکه منکر را با قلب و دست و زبانش انکار نکند، مرده ای در میان زندگان است. امام علی (ع) « تهذیب والاحکام، ج6،ص 181» ------------------------------------------------------------- در پاسخ به فراخوان نوشتن نامه به مسیح (ع) به مناسبت میلادش سلام بر مسیح مصلوب زمان. سلام علیکم...! خودمانیم از این سلام ها بود که ...!!! از خوب بودن حال شما که..!! چه بگویم ؟!! اما از حال خودم نمی توانم بگویم خوبم، ملالی نیست جز دوری شما. چون هر ملالی هست جز دوری شما...!!! ای بابا ... مسیح، مصلوب شده به خاطر انسانیت جریانی که رخ داده و می دهد و این چنین در بستر زمان در حال رویش و حرکت است. پشت به آفتاب راه رفتن و تا نوک دماغمان را بیشتر ندیدن تا به کی ؟!! برایم بهانه ایی کافی بود برای نوشتن این چنین نامه ایی. گفتم بهانه...( هه هه ) این مدعیان بهانه جوی بهانه گیر .... تا به کی ؟!! این چنین شعار دادن، نمی دانم سنگینی نمی کند این همه شعار و شعار و ..بر روی شانه های نحیفِ کم طاقتمان. جای بسی تعجب است. بگذریم که این نیز خود بهتر از هیچ است اما هیچی که به پوچی ختم شود چه سود !! چراغ ها را خاموش کرده در پی شمعی برای روشنایی می گردیم! (خنده دار است!) انسان همین است یا شاید همین می خواهد باشد. می آید و می رود، می بیند و میگذرد. امّا تفکر و تعقل، نمی دانم . در پی ایجاد شوری می باشیم که تا قبل از این شعوری را این چنین در خودمان بارور نساخته ایم. هر شوری را مقدمه ایی لازم است به نام شعور. شعور را در یابیم. آه- ای انسانیت مصلوب شده در قعر تاریخ – آه ای انسان. مسیح، تو نیز انسانی بودی و هستی از جنس خودمان. مگرخود او ( خداوند ) نفرموده بود که من از میان خود شما رهبرانی برایتان برانگیخته ام. تو نیز یک انسان بودی انسانی که در این زمانه برای به سلاخی کشیدن انسانیت سپر شده و هر روز بر روی بام ها و سرزمین های این گیتی پهناور به صلیب کشیده می شود!! به خودم می گویم: خوب فکر کن. اینچنین از پس سطر سطر روزهای عمرت عبور مکن! کمی درنگ جایز است! نگاهی به گذشته، گذشته ایی که هر روز و هر زمان رخ می دهد و حال و آینده مان را این چنین درگیر خود کرده زنجیری به گردنمان آویخته درطول این زمانه پر از رنج و زیبایی های کاذبش ما را با خود کشانده. چه شد که به اینجا رسیده ایم؟!! می دانم جوابش را خوب می دانی. خودت را به کوچه علی چپ پرت کردن و سرت را پایین انداختن تا به کی ؟! لعنت بر مدعیان دروغین حقوق بشر، لعنت بر این سناریوی جدید تکرار شونده لعنت بر ظالمان به نفس لعنت بر محمود عباس، لعنت بر حُسنی مبارک، لعنت بر من لعنت بر من... این روزهای سرد زمستانی با این خنکی مطبوعش... روزنامه ها و تیترهای داغ و خونینش، تلوزیون و اخبار و صحنه های غمگینو سنگینش روزهای سرد و زمستانیم را رنج آلود و دلگیر می کند. ابر سیاهی که سنگینیش را این روزها بر روی قلبم حس می کنم. به عزیزی گفتم که این روزها سخت می گذرد برایم! او گفت: خدایی که همین نزدیکی است را دریاب که اگر دستت را در دستش حس کنی به آرامشی می رسی وصف ناشدنی. خواستم بگویم می دانم امّا...!! شاید گفتن نمی دانم!! مسیح در پی این قرن ها و سالهای متمادی نه یکبار بلکه بارها و بارها به صلیب کشیده شده و می شود. هر روز مسیحی را در این پهنه وسیع به صلیب می کشیم صدای قهقهه مستانه شان گوش انسان را کَر کرده. می شنوی؟! این روزها ی زمستانی پر است از این قهقهه های گوش خراش جان فرسا می شنوی؟؟؟ گوش کن!!! هیس!!
و خداوند اینچنین فرمود:
خدا منزّه است و از آنچه می گویند بسیار برتر و بزرگتر است. هفت آسمان و زمین و هر چه در آنهاست همه تسبیح خداوند می کنند و موجودی نیست جز آنکه ذکرش تسبیح اوست ولیکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید؛ بدرستی که او بسیار بردبار و آمرزنده است. و چون تو قرآن را تلاوت کنی ، ما میان تو و آنها که به آخرت ایمان ندارند حجابی مستور قرار می دهیم . و ما بر دلهای آنها پرده ایی قرار داده ایم که قرآن را نمی فهمند و گوش هایشان را سنگین کرده ایم؛ و چون در قرآن، خدا را به یگانگی یاد کنی آنان روگردانیده و گریزان می شوند.
« آیه شریفه 43 تا 46 سوره مبارکه اسراء »
نگاهت را به آسمان می دوزی و .... چشمانت پُر می شود از دلتنگی و حس پرواز دلت تنگ است، برای پریدن و پرواز کردن نفس هایت سنگین می شود و پاهایت به زمین میخکوب. امان از این تعلّقات ناموزون دل و روزگار بس است. برای پرواز، بالهای سترگ و قوی می خواهی تا این جسم سنگین و روح خسته را تا عمق آسمان های آبی بیکران به پرواز در آورد و تو حس زیبای پرواز را تجربه کنی. پریدن و رها شدن فارغ شدن . نفسی عمیقتر بکش چشم فرو بند. دهانت را باز نگهدار خوب حالا افکارت را به پرواز در آور بپر بپر باید پرید و گرنه غرق می شوی در این زمانه و رنجهایش سنگینی و تعلقاتش تو را همچون سیلابی در خود غرق کرده می بردت به قعر زمین و زمینیت می کند پس تا دیر نشده ببند چشمهایت را، دهانت را باز کن، نفست را عمیقتر بکش برو، پر بگیر مرگ را به خاطر بیاور، مرگ را لذتی است در خور توجه، حس رهایی و پر گشودن. تا چگونه بپری؟؟!!!!! بالا و پایین، کوچک و بزرگ، خوب و بد، ریز و درشت، زشت و زیبا ....... بیا .... این کوچک کوچک، این پایینِ پایین، این پسته پست، تو آن بالای بالای بالا .... تو آن بزرگه بزرگه بزرگ....تو آن بلند بلند... تو............... من..............!!!! چه می شود اگر که نگاهی کنی به من، من را هم بالا بکش با نیم نگاهی، شاید از پوچی به هیچی و بعد به...!!!!! عزیزم آنقدر نامت را در عمق وجودم زمزمه نه فریاد می کنم تا برای آسایش اهل آسمانت نیز شده جواب این دل ناموزونم را با ادعونی استجب دعواکم اجابت کنی تا سکوتم دوباره آرامش را به اهل آسمانت هدیه دهد. .... من سکوت نمی دانم ...!!!! خواندم تو را پس از اینکه مرا فرا خواندی و می خوانمت در حالی که هنوز مرا به خود می خوانی می جویمت در حالی که هنوز تو مرا می خوانی می یابمت در حالیکه که خود گم شده ام درخود ..... من را به من نسپار. الهی آمین «یک بهونه»
یک لحظه با تو بودن را ...... با خودت رو راست باش، سعی کن می تونی !! می دونی از چی می خوام بگم؟ خودت رو لوس نکن منّت کشی ای بابا... من تا به حال خیلی منّتت رو کشیدم امّا تو ببینم ایندفعه میای سراغم و مثل من که برات خود شیرینی می کردم و منّتت رو می کشیدم تا یک نگاه از روی محبت بهم بکنی . بهم نگاه می کنی ... تا سراسر وجوم پر از شوق هستی و زندگی بشه با تو بودن رو به، با تمام دنیا بودن ترجیح می دهم یا تو یا هیچ چیز و هیچکس دیگری. دوستی می گفت: ابرها به زمین نزدیک ترند تا به خورشید و چه زیبا می گفت!!! . . به یادت بلند شدم و به یادت فرو نشستم خواستم آنچه را تو میخواستی و می خواهم آنچه را تو برایم می خواهی من تسلیمم ... گفتی نرو، نرفتم. گفتی، بخواه خواندم. گفتی،نگاه کن نگریستم .گفتی ،چشم فرو بند بستم. با تو خواستم، نشستم، بلند شدم، ایستادم، رفتم، نگاه کردم، و قدم برداشتم. و چه زیبا بود این همه را همنشینی و هم صحبتی با تو. به یاد دارم روزهای بی کسی و خستگی از این دل آزرده و رنجور را که هیچ چیز جز یادت، کلامت و نگاهت آرامش بخش دل پژمرده ام نبود. تو با نگاه اهورایی خویش سبزم نمودی و بال و پرم بخشیدی عزیزا دیر گاهی است که با تو ام. و تو با من. اما عزیز دلم این دل مرا دریاب و وجودم را از شوق هستی لبریز کن. حیات و فرصت زندگی هر چند کوتاه در این دنیا را به من بدون منّت بخشیدی و من قدر ناشناس چه سهل عبور کردم و ندیدم دستت را در گوشه گوشه حیات عمر ناچیز و ناقابلم و یا شاید خود نخواستم که بینمت . وای بر من و امثال من .... معشوقا ! که اگر تو بخواهی سر می نهم و جان ناقابلم را بی دریغ فدای نگاهت می کنم. که هیچ کس و هیچ چیز جز تو که عشق منی لایق این جان ناقابل بی ارزش نیست. دوستت دارم بیشتر از خودم نمی دانم ولی به لطفت امید دارم و خوب میدانم که تنها تویی که می توانی و می دانی. دل را در گرو مهرت گذارده ام و قلبم را در میان دستانت بنهاده ام این پیشکشی هر چند ناچیز و ناقابل را از من بپذیر من می روم می روم تا به خود برسم و این خودِ خودپرست را بشکسته در میان قطعات شکسته اش شاید دستم به تکه نوری روشن منوّر شود تا برایم امیدی باشد در کور سوی این دنیای موهوم و ناچیز. خود وعده نمودی، بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را و چه زیبا فرمودی. بیادم نرفته هنوز . به خاطر تو ست که هم اکنون هستم و به خاطر تو..... می گذرم از هر آنچه بدانم رضای و خوشنودی تو در آن نیست. مخواه که تو را از یاد برم، چون نمی خواهم .تو تمام هستی من که نه تو تنها امید دل منی می خوانمت میخواهمت می دانمت و می شناسمت ..... |
About
Home
|